دیگر غروب مرا اختیاری نیست. بر نگاهم رنگ های پایان می گذرند. اما هنوز در حسرت توام.
ای فصل پر نور
ای زردهای ملایم
ای نارنجی های خموش
ای سبزهای مکدر مبهوت !
بر درخت دست هایم بنشین و کلمه های تازه ای به من یاد بده تا این غروب افول کند و خورشید دوباره بر دیدگانم بدرخشد.
از این همه انتظار خسته ام . کوه ها دارند عذابم می دهند . مگر می شود ایستادگی کرد؟